پیش به سوی آینده

آرامش در زندگی

فروغ فرخزاد
نویسنده : سعید اسماعیلیان - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ دی ۱۳۸٦
 


سلام
سلام بر دوستان

بر گرفته از دست نوشته های فروغ
در جواني احساسات ريشه سستي دارند
فقط جاذبه شان بيشتر است
اگر بوسيله فكر رهبري نشوندو يا نتيجه تفكر نباشند خشك ميشوند و تمام ميشوند


من هميشه به تجربيات خودم متكي بودم من اول بايد كشف ميكردم كه فلاني به ان درجه
از پيشرفت رسيده است انوقت يك مقلد ميشدم
بايد ان راه را طي ميكردم يعني زندگي ميكردم


من دنبال چيزي در درون خودم و در دنياي اطراف خودم هستم


به هر حال بايد به كمال رسيد  حتي در زندگي روزانه

من ميخواهم زندگي كنم و چيزهاي تازه ياد بگيرم

بعظي ها كمبودهاي خودشان را در زندگي   با پناه بردن به ادمهاي ديگر جبران ميكنند
اما هيچوقت جبران نميشود

انسان بايد نسبت به خودش و دنيايش نظري پيدا كند و همين احتياج است كه انسان را  به فكر كردن واميدارد
وقتي فكر شروع شد انوقت ادم ميتواند محكم سر جايش باستد

انسان بايد نگاه كند و ببيند  تا بتواند انتخاب كند

وقتي شما به خيابان ميرويد و برميگرديد به اتاقتان 
چيزهايي از خيابان در ذهن شما باقي ميماند كه مربوط به شخص شما
و دنياي شخصي شماست
اما اگر به خيابان نرويد و خودتان را در اتاق زنداني كنيد
و فقط به فكر كردن اكتفا كنيد به خيابان
معلوم نيست كه افكار شما نسبت به خيابان با واقعياتي كه در خيابان ميگذرد
هماهنگي داشته باشد

هر چيز زيبا و هر چيزي كه ميتواند رشد كند نتيجه زندگي است
نبايد نفي كرد بايد رفت و تجربه كرد

من ان شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان ميكنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان ميكنم كاشانه اي را

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
اي خداي قادر بي همتا


ديدمت شبي به خواب و سر خوشم
وه مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت


ميروم اما نميپرسم زخويش
ره كجا ،منزل كجا؟مقصود چيست؟
بوسه ميبخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست

امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوش تر از خواب است

اي خدا بر من بگشاي
لحظه اي در هاي دورخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را


زندگي ايا درون سايه هامان رنگ ميگيرد ؟
يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خيشتن هستيم؟

اينجا ستاره ها همه خاموشند
اينجا فرشته ها همه گريانند
اينجا شكوفه هاي گل مريم
بيقدر تر زخار بيابانند

اينجا نشسته بر سر هر راهي
ديو دروغ و ننگ رياكاري
در اسمان تيره نميبينم
نوري زصبح روشن بيداري

بگذار تا دوباره شود لبريز
چشمهاي من زدانه شبنمها
رفتم زخود كه پرده براندازم
از چهره پاك حضرت مريم ها


لحظه اي
و پس از ان هيچ
پشت اين پنجره شب دارد ميلرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نامعلوم
نگران من و تست

با من بيا
با من به ان ستاره بيا
به ان ستاره اي كه هزاران سال
از انجماد خاك و مقياس هاي پوچ زمين دورست
و هيچكس در انجا از روشني نميترسد
من در جزيره هاي شناور به روي اب نفس ميكشم
من
در جستجوي قطعه اي از اسمان پهناور هستم
كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد


ميتوان با زيركي تحقير كرد
 هر معماي شگفتي را


من پشيمان نيستم
قلب من گويي در انسوي زمان جاريست
زندگي قلب مرا تكرار خواهد كرد
و گل قاصد كه بر درياچه هاي باد ميراند
او مرا تكرار خواهد كرد

انگاه خورشيد سرد شد
و بركت از زمين ها رفت
و ديگر كسي به عشق نينديشيد
و ديگر كسي به فتح نينديشيد
و هيچكس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد

همه ميترسند
همه ميترسند ،اما من و تو
به چراغ و اب و اينه پيوستيم
و نترسيديم

زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بازميگردد
يا نگاه گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر برميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي ميگويد 
صبح بخير


هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي ميريزد
مرواريدي صيد نخواهد كرد


ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به اغاز فصل سرد


نهايت تمامي نيروها پيوستن است
پيوستن به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور
طبيعي است

چرا توقف كنم؟


به اميد روزهاي اينده...