پیش به سوی آینده

آرامش در زندگی

داستان
نویسنده : سعید اسماعیلیان - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧
 


سلام
سلام بر دوستان

زباله های فکر
تصور کنید که در یک روز افتابی گرم و فرح بخش رانندگی می کنید
شیشه های خودرو و سقف خودرو باز است چراغ راهنمایی قرمز می شود
کسی در کنار خودروی شما خم می شود و زباله خود را از داخل خودرو اش به داخل خودرو
شما پرتاب می کند احتمالا شما ناراحت می شوید و به او اعتراض می کنید  چرا این کار را کردی؟

ما هرگز دوست نداریم دیگران زباله هایشان را به درون
خودرو ما بیاندازند اما به انها اجازه می دهیم زباله های فکرشان را افکار منفی
نا امیدی ها ترس و بیم هایشان را به ذهن ما سرازیر کنند
چرا؟

 

داستان
اهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید
روزی یکی از دوستانش از او پرسید تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت
می کند دوست داشته باشی؟
اهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی می خواهم وسیله ای اهنی بسازم یک تکه اهن را در کوره قرار می دهم
سپس ان را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم در اید
اگر به صورت دلخواهم در امد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه ان را کنار می گذارم
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا مرا در کوره های
رنج قرار بده اما کنار نگذارم

به امید روزهای اینده...