پیش به سوی آینده

آرامش در زندگی

شعر
نویسنده : سعید اسماعیلیان - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
 

سلام

سلام بر دوستان

شیرین میرزازاده

برای انکه کودک می ماند

از ناب ترین نگاهت
منظری می خواهم
پنجره ای  نه
روزنه ای فقط
تا از میان سادگی
گنگ ترین معنای زیستن را
کودکانه
بیابم

---------

از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهاری دیگر
و به یاری دیگر

نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم

غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا
این دریا
پر  خواهم  زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

------------
از زنده یاد حمید مصدق

من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشق های قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلب های ملتهب ما
مانند ذره
ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
اغاز کرده بودم
با این پر شکسته
تا اشیانه نور
پرواز کرده بودم

من با جه شور و شوق
تصویر جاودانه ان عشق پاک را
در خویش داشتم

من را نشانده اند
من را به قعر دره بی نام و بی نشان
با سر کشانده اند
بر دست و پای من
زنجیر و کند  نیست
اما درون سینه من
زخمی است در نهان
شعری؟
نه
اتشی است

این ناسروده در دلم
این موج اضطراب

من مانده ام زپا
ولی ان دورها هنوز
نوری است
شعله ای است
خورشید روشنی است
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای است
که می کاهدم مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته گذر دارد؟

-------------------
هرگز

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
هرگز  هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه این
هرگز
کشت


به امید روزهای اینده...